11- آقا اسم اعظم خدا چيست؟
در يك شب بسيار سرد آن
مرد را صدا زد و فرمود:همين الآن به فلان نقطه در بيابان كنار شهر برو در
آنجا چاهي وجود دارد يك مقدار از آن چاه آب بياور،اين بنده خدا به راه
افتاد و خود را به چاه رسانيد و مقداري آب برداشت و برگشت.
در مسير بازگشت ناگهان شير درنده اي مقابلش ظاهر شد او دست و پاي خود را گم كرد و نگران و مضطرب فرياد زد:
«بسم الله الرّحمن الرّحيم» يا الله و به زمين افتاد و غش كرد وقتي به هوش آمد ديد از آن شير خبري نيست. خود را به منزل آن عالم بزرگوار و اهل معني رسانيد عالم به او فرمود:چرا اينقدر دير كردي؟
آن مرد جريان را براي عالم تعريف كرد عالم فرمود:همين كلمه اي را كه گفتي خودش اسم اعظم خدا بود چون از صميم دل و در حالت اضطراب بيان شده بود،شرايطش بايد فراهم گردد تا به هدف اجابت برسد.شما هم در آن حالت ترس و دلهره و اضطراب دل از همه بريدي سيم دل خود را از همه قطع نمودي و به خدا متصّل كردي و گفتي:«بسم الله الرّحمن الرّحيم» يا الله ، شرايط فراهم شد و دعايت استجابت گرديد.
در مسير بازگشت ناگهان شير درنده اي مقابلش ظاهر شد او دست و پاي خود را گم كرد و نگران و مضطرب فرياد زد:
«بسم الله الرّحمن الرّحيم» يا الله و به زمين افتاد و غش كرد وقتي به هوش آمد ديد از آن شير خبري نيست. خود را به منزل آن عالم بزرگوار و اهل معني رسانيد عالم به او فرمود:چرا اينقدر دير كردي؟
آن مرد جريان را براي عالم تعريف كرد عالم فرمود:همين كلمه اي را كه گفتي خودش اسم اعظم خدا بود چون از صميم دل و در حالت اضطراب بيان شده بود،شرايطش بايد فراهم گردد تا به هدف اجابت برسد.شما هم در آن حالت ترس و دلهره و اضطراب دل از همه بريدي سيم دل خود را از همه قطع نمودي و به خدا متصّل كردي و گفتي:«بسم الله الرّحمن الرّحيم» يا الله ، شرايط فراهم شد و دعايت استجابت گرديد.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 23:52 توسط Ehsan
|
با سلام و عرض خسته نباشيد خدمت شما دوست گرامي